«عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو
نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند»
در حاشیهی بیان پرغشِ «پوزشخواهی» پشتونها از هزارهها و «دیگر اقوام»، داکتر محیالدین مهدی یک جستار بیپیشینه را نیز نوآوری نمود و از چنبرهی کوچک همسنگران دیروز خویش(رشتارها و چهرههای مدرسهی اسلام سیاسی و اخوانیگری) خواست تا «هزارهها از مزاری باید بگذرند» و «تاجیکها از مسعود باید بگذرند». این یک فرداد نو و دادگرانه است که میباید به درونمایهی آن خیره شد و به زوایههای ناگفته و تاریک آن پرداخت.
این بیباکی و جسارت آقای مهدی با هر پند و ترفندی که روی امواج رسانهیی سوار گردید، گویندهی بیپردهی زمان دردآور گذار از روان و سجیهی روزگار پایانی «جنگ سرد» است که سیوچندسال پیش با فروپاشی اتحاد شوروی به انجام خردورز خویش رسیده بود. سالهای خیلی زیاد نیاز بود تا در دماغ آدمهایی از سنخ داکتر مهدی گذار از «اسلام سیاسی» و وداع با تندیسهای ستیزه و جنگ مایه بگیرد، به بلوغ برسد و سرانجام به پختهگی دست یابد. بیگمان، پَر اسلام سیاسی در بازیهای جهانی پس از پایان «جنگ سرد» و «یکقطبیشدن» جهان از سرخطِ دادوستدهای «جهان آزاد» حذف و به زبالهدان تأریخ سپرده شده است، پذیرش «کنارگذاشتن» اسلام سیاسی از حنجرهی یکی از شاگردان و سپس آموزگاران این مدرسهی خشونت و شرارت اما، بابی در خور ژرفنگری و پردازش است.
نهباید از کنار این بیپروایی و بیپردهگویی آقای مهدی با بیمیلی و اکراه عبور نمود و نوآوری نامبرده را با مُهر خاموشی و نهی بیاعتبار ساخت. گاهی از خود پرسیدهایم که چرا چنین جسارتها و تابوزداییها در یک لایهی لاغر و نزار چند کتابخوان و گرگهای باراندیدهی سیاستبازیهای نیمسدهی پسین اسیر مانده و همصدایی همهگانی را برنهمیانگیزد؟ چرا چنین نداها و آواها پادرهوا و بیخریدار باقی مانده و به وجدان سراسری مبدل نهمیشوند؟ چرا به این سفارشها و پندگوییها گوش داده نهمیشود؟
آنچه به چهرههای چون آقای مهدی و طیف «اندیشمندان» دیگر تاجیکتبار گره میخورده است، هر گاه آنها با هر شدت و تندی به «کنارگذاشتن» باورهای دیروزی شان خودنمایی میکردهاند، به همان تندی و تیزی در لاک تنگ چبود، تبار، زبان و کوچهی خود محصور و محبوس گردیده و جهان گرداگرد خود را از دریچهی ستیزه و کینه با پشتونها نگریسته و شهامت و جسارت و «نواندیشیهای» شان در آوند درزبرداشتهی دشمنی با پشتونها وارد بازار کنکاشهای امروزین میگردیده است. زمان سپریشدهی پس از گسستها و شکستها با بیرحمی نشان میدهد که هر نوآوری و تابوشکنی که از جوهر سراسری-وطنی و بقا و سلامتی افغانستان چندقومی تهی بوده است، فاقد نشستگاه و همصدایی همهگانی است. هر اندیشه و پنداری که بالای حذف و ذلت دیگران بنا گردیده باشد، هیچ شانس فراگیرشدن و مادیت را نهدارد. هر ابداع و ابتکاری که دورنمایهی آن را حصارکشی میان پشتون و غیر پشتون بسازد، در همان زایشگاه آغازین خود میخشکد و سقط میگردد. ایجاد «اعتماد ملی» که در گفتههای پسین آقای مهدی سبب حیرت و شگفتی گردید، فقط از مسیر پذیرش و پاس به همه باشندهگان افغانستان و بریدن با ذوقزدهگیهای تباری و نژادهگی خودی و وداع با باورهای واهی یگانهبودن و پاکیزهنمایی ذات و تبار خود عبور میکند.
نسل من که حالا همه به ایستگاه پسین زندهگی خود نزدیک شدهاست، به ویژه پس از شکستها و گریزها، خوب به یاد دارد که زمانی اعترافها و اقرارها و پشیمانیها و کاشها در برابر لغزشها، ایدیولوژیزدهگیها، حزبیتها و زانوزدن در پیشگاه بیگانهها و نسخههای دروغین، جزمی و لاهوتی بیاثر و ترفند جلوه نموده اند که از بار وطنی، افغانی و همهشمولیت عاری بوده اند. در همین بستر، شایسته و بایسته میبود تا آقای مهدی، هر گاه ریگی در کفش نهمیداشت، حساب غیر پشتونها را از پشتونها جدا نهمیکرد و همه افغانها، چه «چپ»، چه «راست» و چه «میانه» را که پیشواها و پیشگامهای شان بیگمان عاملین اصلی جنگها، اشغالها و کشتارهای جمعی و فردی بوده اند، بدون استثنا مخاطب میساخت تا از تابوها و تندیسهای رسوبکردهی نیمسدهی اخیر گهشماری افغانستان در دماغهای سنگکشدهی شان«بگذرند» و تأریخ سرزمین سوختهی ما را از نو بنگارند!
کابل
۱۶ سپتامبر سال ۲۰۲۶ میلادی