دنمارک
ناشناس بالاخره خودش را کم،کم معرفی کرد؛ البته نه با تذکره و پاسپورت و بیوگرافی، بلکه با کتابی که نوشت و در آن سر پتهٔ خزانه فیر کرد و گفت: «جعلی است!»
ما هم گفتیم: خوب، شاید داکتر ما چیزی میداند که ما نمیدانیم و خوب شد که این معما را حل کرد و شک ما را همبرطرف. آخر، دوکتورا دارد؛ در زبان پشتو و رحمانشناسی!
چه فرق میکند که اگر هم دوکتورای خود را از مسکو گرفته باشد و لودمیلا تیزسش را نوشته باشد.
اما زمانی که در مورد پټه خزانه در بیبیسی با جناب سنگروال با حواس پرت گفتوگو انجام داد، شرمندگی و بی اعتبار ساختن لودمیلا در جایش که حتا انستیتوت پشتوشناسی مسکو را نیز زیر سؤال برد!
در بیبیسی دفعتاً بینی خط کشید و گفت: «غلط کردم، اشتباه کردم، اصلاً پتهٔ خزانه را نخوانده ، فقط در مورد اشعار رحمان بابا تیزس دوکتورای خود را نوشته و دفاع کرده است !»
مه هم همانجا ماندم که:
آها! پس کتابی که دربارهٔ جعلی بودنش چیزی نوشته شده بود ، نویسندهاش اصلاً خودش آن را نخوانده بوده! خیلی ها مضحک و مسخره!
بعد از آن گفتوگو که مردکه گپ خود پس گرفت، افسانه را پایان یافته فکر کردم.
تیری را که به خطا فیر کرده بود، برگشت کرد و نه در سینه، نه در فرق سر و نه در شکمکش، نه در بجلک پایش، بلکه در گردنش دوباره اصابت کرد؛ چون در آخر مصاحبه گردنش را بسیار خمیده دیدیم، مثل مجرمی که به جرم خود در محکمه اعتراف نماید.
مه هم گفتم: بسیار خوب، خیر است؛ انسان اشتباه میکند و آفرین بزرگوار که اعتراف کرد. چون اولین کسی است که تفانداخته را دوباره به دهن خود کد.
اما نه خیر!
سال تیر نشده بود که دوباره رگ غیرتش تور خورد و در مصاحبهٔ خود با منیژه جان نادری، یک بار دیگر ناشناس صاحب عریضهٔ جدید سر خود کرد؛ یعنی ما هنوز از توبهنامهٔ بیبیسی او خلاص نشده بودیم که فصل دوم ماجرا شروع شد.
از اول میدانستم که بالاخره ناشناس یک راه و انتخاب دارد که بار گناه خود را سر کاکای بی زبان خود، حبیبی صاحب، بیندازد و یک تهمت سر مرده بزند؛ چون تهمت زدن سر مرده ها کار بسیار آسان است.
او با این کار خود نهتنها اشتباه اولی خود را که تصحیح کرده بود، دوباره یک تیر خطا را فیر کرد. اگر دفعهٔ اول سنگروال صاحب سرش توبه کشید، این بار منیژه جان نادری یک بار دیگر سرش، سر چند نویسندهٔ غنیمت زبان پشتو تهمت بست؛ مثلاً استاد رشاد.
حالا قصه به جایی رسیده که آدم نمیفهمد باید به کتاب اعتماد کند، به مصاحبه اعتماد کند، به توبهنامه اعتماد کند، یا منتظر بماند قسمت بعدی سریال بیاید!
کتاب یک طرف، بیبیسی یک طرف، منیژه جان یک طرف و ناشناس هم وسط میدان با فیرهای «آکادمیک» هک وپک!
حالا نمیدانم که به آقای ناشناس کدام رتبه داده خواهد شد:
دوکتورا ، علامه، اکادیمیسین، تاریخدان ارتقایی یا تقلیدی، کاتب یا آواز خوان !
و به منیژه جان هم نمیدانم کدام لقب؟
زیرا اگر به عکس توجه شود، باز چون مجرم پیش منیژه جان قرار گرفته است!
فکر کنم اگر این دوتا همینطور ادامه بدهند، فردا خودشان با بیل و کلنگ میروند زابل و پتهٔ خزانه را از زیر خاک چون سمارق، بیرون می کنند و می گویند، که اینه نسخه اصلی جعل نامه را به دست آوردیم!
و یا شاید فردا بگویند که این ۸۰ میلیون پشتون، ۴۵۰ سال قبل، چون سمارق از زیر سوراخ های کوه سلیمان یکدم سر برآوردند.
لایق صاحب در مصاحبهٔ خود با عبدالقدیر میرزایی، وقتی گپ به ناشناس و پټه خزانه رسید، در مورد ناشناس بسیار دقیق و حسابی حرف زد و گفت که او یک آدم بسیار بسیط است.
حال، این پرسش هنوز ناحل باقی مانده است:
فیرهایی را که هر کدامش پسلگدی هم داشت ، خوانندگان نامش را «فیر آکادمیک» ، «فیر غیرت»، یا «فیر هوایی» مینامند یا کدام چیزی دیگر.!؟
اما از دید من، قصه اینطور است که یک نفر ناشناس را تومار کرده؛ فقط هنوز معلوم نیست که منیژه جان در این عملیات با کدام همکارِ ناشناس دست دارد یا خیر؟
به هر صورت، گپ آخر این است که اگر ناشناس در مصاحبهاش یک تشکر ویژه هم از مداخلات پاکستان در افغانستان میکرد، شاید پرونده از حالت «ناشناخته» بیرون میشد و یکباره میرسید به صدر اخبار!
چون با این دنبالهٔ داستان، آدم تقریباً مطمئن میشود که آخر گپ تا آنجا هم میرسد.!