دنمارک
من درباره حاکمیت چپیها و تناقضگوییهایشان حرف نمیزنم؛ چون از یکسو تاریخشان گذشته و جغرافیایشان هم تغییر کرده و بسیاریشان سالخورده شدهاند، و از سوی دیگر، بسیاری از همانهایی هستند که زنانشان، جز در شعارها و برنامههای تبلیغاتی، حضور چندانی نداشتند.
اعضای کمیته مرکزی، بیروی سیاسی، وزیران و مسئولان در گردهماییها، محافل فرهنگی و مراسم بزرگداشتها دور هم جمع میشدند، اما خبری از حضور زنان خودشان نبود؛ در حالیکه سازمانها را بسیج میکردند تا زنان را برای عضویت در حزب و حتی پیوستن به قوای دفاعی و امنیتی کشور جذب کنند.
در ای این مورد که در بیروی سیاسی ما حتی یک زن هم حضور نداشت، چیزی نمیگویم؛ بگذارید این یکی را فعلاً در «جزئیات تاریخی» حساب کنیم!
جالبتر اینکه دهها گردهمایی و جلسه در همین اروپا برگزار میشود که در آن حتی یک زن هم حضور ندارد، اما از اول تا آخر درباره «حقوق زن»، «تعلیم و تربیه زنان» و «آزادی زن» سخن گفته میشود. ظاهراً زن در این جلسات فقط برای موضوع سخنرانی لازم است، نه برای حضور در خود گردهمایی!
اندیشه ما چنین است، که حق زن برای شعار باشد.
ای هم در جایش؛
در بسیاری از مراسم عروسی، پردهها به دو بخش مردانه و زنانه کشیده میشود و زنان از موسیقی زنده محروم میمانند؛ در عوض، مردان پشت پرده چپ و راست لخچک میزنند!
امیدوارم کسی مرا سرزنش نکند، اما بسیاری از زنانی که امروز با صدای بلند از حقوق زنان دفاع میکنند، خود از شوهرانشان جدا شدهاند. دفاع از حقوق زن البته ارزشمند است؛ اما یک پرسش کوچک باقی میماند: چرا بعضیها وقتی پای زن و دختر خودشان در میان میآید، ناگهان فلسفه «حق انتخاب» و «احترام به خواست زن» را کشف میکنند؟
از سران جهادی هیچ شکایت نه دارم.
فراریان تکنوکرات جمهوری که با صدای بلند از تعلیم دختران، حق کار زنان و مبارزه با تبعیض جنسیتی سخن میگویند، در مواردی زنان خود را در خارج از کشور، از ترکیه و ایران و کشورهای آسیای میانه گرفته تا لندن، کانادا، استرالیا و حتی آفریقا، از انظار پنهان نگه داشتهاند و وقتی از آنان پرسیده میشود، پاسخ میدهند:
«زنم نمیخواهد؛ من به حق انتخاب او احترام دارم.»
خوب، جلالتمآب! اگر به شما گفته شود: «پس حق انتخاب زن و دختر دیگران به تو چه ربطی دارد؟ آنها هم پدر، مادر، برادر، خواهر و شوهر دارند»، لطفاً همان «کلهتاس» خود را هم کمی به همین منطق عادت بده!
از طرف دیگر، یک موسفید و سالخورده که معلوم نیست کدام خانم به او ماچ داده یا خودش، بر اساس همان فرهنگ شاعرانه ما، از خانمی ماچ گرفته، در رسانهها نقل میدان گشته است! حالا هم آن شاعر سالخورده بیچاره را ربو ربو کرده روان هستیم؛ گویا جنایت بزرگی کشف شده است. انگار دیگر هیچ کار و باری نداریم جز اینکه خود را مصروف ماچ یک خانم کنیم که اصلاً ارزش این همه هیاهو را هم ندارد!
آخر، برادران بزرگوار، ما را به ماچکردن و ماچدادن دیگران چه کار؟ بیایید از خودمان شروع کنیم.
چندی پیش در ننگرهار نیز در مجلسی درباره تعلیم و حق کار دختران و زنان صحبت شد. وقتی سؤال به خود حاضران برگشت که آیا حاضرند دختر خودشان را به مکتب بفرستند، ناگهان تالار در سکوت فرو رفت؛ گویی برق رفته باشد!
این همان مشکل اصلی ماست: وقتی درباره «زن» حرف میزنیم، همه فیلسوف حقوق بشر میشویم؛ اما وقتی نوبت «زن خودمان» میرسد، هزار دلیل، سنت، فرهنگ، غیرت و مصلحت پیدا میکنیم.
ما چنین هستیم و اگر خودمان را تغییر ندهیم، چنین باقی خواهیم ماند؛ حتی اگر روزی مریخ هم جای ما شود!
پس پیش از آنکه برای نجات زنان جهان فکر کنیم، بیائید، اول برای نجات زن خودمان دست بکار شویم.