انجنیر زلمی نصرت
دنمارک
پس از فروپاشی بلوک شرق و پیمان نظامی وارسا، نظام بینالملل عملاً وارد مرحلهٔ تک قطبی شد و ایالات متحدهٔ آمریکا به یگانه قدرت مسلط جهانی تبدیل گردید.
از آن زمان تا امروز، این آمریکا است که چارچوب های اصلی جنگ و صلح، امنیت جهانی، اقتصاد بینالملل و حتا مشروعیت سیاسی دولت ها را تعیین می کند٬ نه چین، نه روسیه، نه ایران، نه کوریای شمالی و نه حتا ناتو توان یا ارادهٔ لازم را برای به چالش کشیدن این هژمونی بهگونهٔ مؤثر نداشتهاند؛ زیرا ناتو خود ابزاری در خدمت منافع راهبردی ایالات متحده آمریکا است، نه یک قطب مستقل.
در سال های اخیر، ادعای «چند قطبی شدن جهان» به گونهٔ گسترده در ادبیات سیاسی عمدتآ توسط نیروهای چپ مطرح شده است و معمولاً از کشورهایی چون چین، روسیه، هند و ایران به عنوان قطب های نوظهور یاد می شود.با این حال، این ادعا بیش تر جنبهٔ تبلیغاتی دارد تا واقعیت عینی.
اگر از نتایج وقوع حوادث در یو گوسلاویا٬ لیبیا٬ جنگ اوکراین و حوادث شرق میانه٬ عراق٬ أفغانستان و سوریه بگزریم٬ نمونهٔ تازه بحران ونزوئلا به روشنی نشان داد که این کشورها، با وجود حمایتهای سیاسی، نظامی و تبلیغاتی، میان هم قادر نیستند موازنهٔ قدرت جهانی را به زیان آمریکا تغییر دهند.
اعزام زیر دریایی های روسیه به سواحل ونزوئلا و امضای قرار داد های امنیتی و استراتژیک نیز نتوانست از سقوط عملی نفوذ ایالات متحده جلوگیری کند.
از سوی دیگر، کشورهایی که به عنوان قطب های بدیل معرفی می شوند، فاقد انسجام ساختاری، ایدئولوژیک و ارزشی لازم برای شکل دهی یک قدرت ثالث قابلاعتماد هستند.
روسیه و ایران به عنوان نظام های اقتدارگرا با مشروعیت محدود داخلی و بین المللی، و چین به عنوان کشوری که میان سوسیالیسم سیاسی و اقتصاد سرمایه داری در وضعیت تناقض و سردرگمی قرار دارد، نه تنها الگوی جذاب جهانی ارائه نمی کنند، بلکه در سطح باورها و ارزشها نیز قادر به ایجاد همگرایی پایدار در برابر آمریکا و ناتو نیستند.
در چنین شرایطی، سخن گفتن از شکلگیری یک نظام چند قطبی واقعی بیش تر نوعی لاف سیاسی است تا تحلیل مبتنی بر واقعیت.
حتا سازمان ملل متحد، که باید نماد ارادهٔ جمعی جامعهٔ جهانی باشد، در عمل از چارچوب منافع و خطوط قرمز آمریکا فراتر نمی تواند برود؛ چه رسد به مجموعه ای از کشورهایی که خود با بحرانهای داخلی، تضادهای ساختاری و وابستگی های اقتصادی روبه رو هستند.
با این همه، می توان گفت که جهان نه کاملاً در وضعیت تثبیت شدهٔ تک قطبی باقی مانده و نه به مرحلهٔ واقعی چند قطبی رسیده است.
آنچه امروز مشاهده می شود، مرحله ای از گذار ناقص و نا متوازن است؛ گذاری که در آن آمریکا همچنان قدرت تعیین کنندهٔ اصلی است و سایر بازیگران، علی رغم افزایش نسبی توان اقتصادی یا نظامی، هنوز به سطح یک قطب مستقل و بازدارنده نرسیده اند.
از این رو، تا زمانی که یک بدیل منسجم، مشروع و قدرتمند در ابعاد نظامی، اقتصادی، ارزشی و نهادی شکل نگیرد، نظم جهانی همچنان در مدار هژمونی آمریکا باقی خواهد ماند.
تشکر نصرت صاحب، بعد از مدت یک تحلیل فشرده و بجا در مورد یک موضوع بسیار مهم از یک تحلیلګر افغان دیدم. بنده نیز میخواست در این مورد بنوسم، باالخصوص کشور ما چیطور میتوااند از این تحول بی پیشنه به نفع خود استفاده نماید.